تبليغاتX
خودت باش

خودت باش

سلام. دارم اماده ميشم برم فرودگاه. نمايشگاه كتاب تهران من دارم مياااااااااااااااااااااام

قراره برم پيش اقايوني كه قراره براي پايان نامم كمكم كنند.

كلي ليست كتاب تهيه كردم بدبهتي اينه كه حقوق هم ندادن با70 تومن بايد برم كلي كتاب بخرم

خدا كنه خوب تخفيف بدن تا زياد بخرم

خب وقتي برگشتم مفصل مي نويسم همه چي رو. فعلا

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت9:18توسط زهرا | |

خيلي خوشحالم

امروز ميرم گوشي رو از عبدل بگيرم

صبح بهم زنگ زد گفت بيا گوشي رو ببر باورم نميشه ديگه بدبختيام تموم شد

گوشي من :خيلي اذيتت كردم چقدر باطريتو هي دراوردم هي سيم عوض كردم

اخي زبون بسته  رنگشو هم كه با كليد به زور كندم تا مجبور بشم موبايل بخرم:))

واي استرس دارم

هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

راستي پنجشنبه دارم ميرم نمايشگاه كتاب

خيلي خوشحالم. امروز مهيار بوده. قبلا بهم گفته بود هان ولي يادم رفت بهش اسد ادم خودش زنگ زد

گفت بهت گفتم كه نمايشگاهم. تازه چهارشنبه هم كلاس داره. حيف شد من پنجشنبه ميرم

كاش ميشد ببينمش.ديروز بليط گرفتم


+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت16:57توسط زهرا | |

سلام

روز چهارشنبه رفتم چمران. بالاخره خانمچ رو ديدم. ديدم استاد.م. پيشش بود كلي باهم حرف زديم.

از رشته از درس ها از مطالعات غير درسي د كتاب معرفي كرد بخونم. فكر كنم ديگه من وبشناسه. خوشم اومد .

خانم.چ. هم گفت كه اگر كار پژوهشي داشتم به صورت شخصي هم مايلي همراهي كني؟ گفتم اره. منم كه از خدام بود و اصلا براي همين رفتم دانشگاه خيلي خداروشكر كردم كه خودش خودش حل شد. فكرك نم ديگه راهم باز شده چمران. 

مامان هنوز برنگشته خونه. ديشب تا ساعت4 بيدا بودم. صبح هم نمازم قضا شد:(

+نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت13:11توسط زهرا | |

سلام

روز چهارشنبه رفتم چمران. بالاخره خانمچ رو ديدم. ديدم استاد.م. پيشش بود كلي باهم حرف زديم.

از رشته از درس ها از مطالعات غير درسي د كتاب معرفي كرد بخونم. فكر كنم ديگه من وبشناسه. خوشم اومد .

خانم.چ. هم گفت كه اگر كار پژوهشي داشتم به صورت شخصي هم مايلي همراهي كني؟ گفتم اره. منم كه از خدام بود و اصلا براي همين رفتم دانشگاه خيلي خداروشكر كردم كه خودش خودش حل شد. فكرك نم ديگه راهم باز شده چمران. 

مامان هنوز برنگشته خونه. ديشب تا ساعت4 بيدا بودم. صبح هم نمازم قضا شد:(

+نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت13:11توسط زهرا | |

الان یک خرده گیجو 

از اتفاقی که افتاده همیشه حواسم هستا نمی دونم چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الان مریضم

 سرما خوردم درحد تیم ملی

عمو احمد میخواست مدارکش رو براف بفرسته ازش خواستم اگر قرص سرماخوردگی توی ادارشون داره هم برام بفرسته شانس من داشت 

دوتا با هم خوردم بهترم

ولی امروز باید برم اهواز

نباید بیشتر از این مریض بمونم دیروز یک اتفاق جالب افتاده

فاطمه اومد دیدمش.

بهم پیشنهاد داد به علی فکر کنم. به نرگس گفتم گفت نه

منم خودم زیاد مایل نیستم

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت14:20توسط زهرا | |

سلام

بچهه ای عمو ازدیروز ظهر اومدن.

دیشب هم اونجا بودیم اخه امروز چهلم عمو هستش.

دیشب مادح زنگ زد. هیچ چیز نمی تونست به این اندازه خوشحال مکنه.

تولدم رو تبریک گفت اول فکر کردم اومده وبلاگ رو خونده وفهمیده چون میدونم تاریخ ها یادش نمی مونه.

بعد فهمیدم که فیس بوق یادش انداخته.

بعد از اون امامه اس تبریک دادو.......... خیلی خوشحال شدم خیلی زیاد

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت7:35توسط زهرا | |

سلام

امروز سه شنبه 1391/02/05 روز تولد 26 سالگيمه.

باورم نميشه به 26 رسيدم . فكر مي كنم ديگه نبايد خيلي به اين اعداد دقت كنم:D

اين تولد حس متفاوتي نسبت به سالهاي گذشته داشتم. هميشه  يك دوهقته اي قبل تولدم همه جا جار ميزدم كه تولدمه ...تولدمه... كيك مي خريدم و.....

ولي امسال نه.... به هيچكس نگفتم...كيك نخريدم.... ديروز رفتم بازار براي خودم كتاب خريدم.

وجود متعالي انسان از وين داير

امروز هم رفتم براي مامانم يك بلوز خونگي خريدم. سه شاخه گل رز قرمز هم تقديم به خودم كردم.

خيلي چسبيد ولي............تنهايي مزه نداره ديگه

مادح هم مطمئنم يادش نبود. البته اون خيلي تاريخ ها براش مهم نيستند ولي واي اگر يادش بود كه يك دنيا خوشحالم مي كرد. امروز با امامه چت كردم. زبون بسته خيلي استرس داره مي گه كلي لاغر شده و.....

خلاصه

فردا شهادت حضرت زهرا(س) هم هست.اينم يكي از دلايلي بود كه كيك و.. نخريدم.

خلاصه شديم26 ساله

فكر ميكرد وقتي25 سالمه  از تنهايي درميام ولي خب نشدامروز دعا كردم

اتفاقا ديروز با عدنان حرف ميزدم مي گفتم مي گفتم 26 سالمه و يك سال بزرگتر شدم و لي نمي دونم روحم، درونياتم، شخصيتم چقدر بزرگ شدن؟ خدا كنه روز مرگم نگراني الان رو نداشته باشم.

امروز سعي كردم خودم هم متفاوت باشم.

لباس خريدم اصلا چك نزدم البته مثل هميشه خود فروشنده تخفيف داد.

توي تاكسي پول تميز دادم. اخه يك500 توي كيفمه كه راننده ها نمي برن.  حالا فردا ميدم دايي احمد برام عوضش كنه.

سعي كردم با بچه هاي خونه كل نندازم.

كلا بهتره كمتر حرف بزنم. الان هم نرگس براي شام صدام ميزنه.

برميگردم.


+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت20:48توسط زهرا | |

سلام

امروز آخرین روز 25 سالگیمه.

از فردا 26 ساله میشم.

یکسال بزرگتر شدم البته طبق اعدا و ارقام

نمی دونم روحم، شخصیتم و ...بزرگتر و تکمیل تر شده یا نه؟

سال پر اتفاقی داشتم. حسم نسبت به سالهای دیگه متفاوته

هنوز به هیچکس نگفتم فردا تولدمه

سالهای گذشته از دوهفته قبلش همه جا جار میزدم

دوست دارم این اخرین تولد مجردیم باشه

البته سال گذشته خیلی مطمئن بودم

ولی الان............................

نی دونم تا فردا هستم یا نه

ولی امیدوارم اخرین روز زندگیم از عمرم پشیمون نباشم

خیلی دوست دارم حرف بزنم

دهن و انگشتام پرحرفه ولی سر کارم

+نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت9:4توسط زهرا | |

راستي روز چهارشنبه من وشهرزاد رفتيم چمران. رفتيم پيش دكتر بيگدلي و ازش خواستيم كه استاد راهنمامون بشه و گفت اگر دانشگاه ازم بخواد من مشكلي ندارم .موضوعم رو نشونش دادم گفت خوبه: موضوع جديد و بكريه وجاي كار داره.

محو دانشگاه بوديم من وشهرزاد كلي خنديديم:))

رفتيم كتابخانه مركزي عجب عظمتي بود خدايا كل دانشگاه ما اندازه كتابخونه مركزي بود.

به فرج اس دادم كه عجب دانشگاهي دارين و... فهميدم دانشگاهم گفت ميتونم ببينمتون؟

خودش و كشت بالاخره

گفتم باشه بيا كتابخونه مركزي. گفت پس بيا دم در.

رفتم دم در وقتي اومد يك لحظه شك كردم . خب قبلش نديده بودم كه فقط عكسش رو ديدم

خيلي لاغرتراز عكسش بود. فكر ميكردم قدش كوتاه تر باشه. ظاهرش خوب بود.

اونم اول منو كمي نگاه كرد بعد ديد محلش ندادم ازم گذشت .گفتم اگر خودش باشه زنگ ميزنه اين جمله توي ذهنم بود ديدم موبايلم زنگ خورد قبل از اينكه جواب بدم برگشتم نگاش كردم ديدم اونم داره عكس العمل منو مي بينه. خلاصه گفتم آقاي فلاني؟

گفت اينقدر محل ندادي گفتم خودت نيستي

خلاصه رفتيم داخل و با شهرزاد اشناشد و ديگه تا دم سلف با هم بوديم. تعارف زد بفرمائيد نهار بخوريم بعد برين.

گفتم به خرج شما؟ شهرزاد و اون كلي خنديدن؟

گفت والا ما يك غذا داريم ميارم با هم بخوريم.

گفتم حالا غذاتون چي هست؟ قابل خوردنه؟ شهرزاد غذا گرفته از دانشگاه من امروز غذا ندارم

اگر غذاتون خوبه خب بگيرين بدين من ببرم. گفت اي بي انصاف پس من چي؟اگر قرار باشه ميگيرم و نصف مي كنيم. من اگر روزي گرسته بمونم مادرم فرداش زنگ ميزنه چون حتما خواب منو مي بينه.....

(چقدر هم اين پسرارو لوس مي كنن خونواده ها هان)

خلاصه تا دم در سلف با هم بوديم و بعد خداحافظي كرديم

خيلي بزرگ بود مرديم تا رسيديم دم در.

نشستيم توي تاكسي يك نگاه به موبايلم انداختم ديدم اس داده وزنگ زده.

اس اولي: خيلي معصومي

اس دومي: دوستت متاهله يا مجرد؟

واي وقتي خوندم جفتشو نرو نشون شهرزاد دادم اونقدر خنديديم.

ديگه تا همين ديروز هم كلي اس داد جريانش مفصله. خلاصه اصرار داره ببينيدش دوباره فهميد ازش بزرگتره اول بي خيال شد بعد گفت كه اين هفته هم بياين دانشگاه دوستت رو هم بيار..

گفتم پس بايد بهش بگم گفت نه نبايد بگي و......

خلاصه او ن روز هم خيلي خوش گذشت با جريان اين دوتا.......

امروز ازش خبري نشده هنوز

گردنم دوباره درد گرفته بس كه توي فكر موضوع و پروپوزالم هستم

حوصله ووقت ندارم جريان فاطمه و باشگاه وپسر دخترعمومي صفا ور تعريف كنم:))

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت21:56توسط زهرا | |

روز سه شنبه هفته گذشته، جهان رو ديدم.

به نيت اين ديدمش كه اخرين بار باشه.يك مقدار هم خريد كردم. وقتي منو ديد گفت: هان چه خبره؟ لارج شدي؟

رفتيم پارك جنگلي. خلوت هم بود. يك گروه از باشگاه اومده بودن ورزش مي كردن وسكوت اونجا ر وبا دست زدنهاشون مي شكستند. داشتيم حرف ميزديم. دفترم رو دراوردم گفتم برام يك چيزي بنويس. ويك شعر نوشت....دستخطش خيلي قشنگه......

در مورد خيلي چيزها حرف زديم. خودمون ..بقيه...اعتقاداتمون...گناه و خوب و بد و ازدواج و  كمي درددل كرد..

روزگار سختي رو پشت سر گذاشته و الان هم داره.

اون توي اين مدت اشناييمون خيلي بيشتر از من اذيت شد اينو كاملا مي فهميدم.

منم فكرامو كرده بودم. رابطمون بايد محدود ميشدم امكان ازدواج كه باهاش نبود و چون حرفش پيش كشيده شده بود نبايد بيشتر از اين باهاش قاطي ميشدم.




ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت21:31توسط زهرا | |